تبليغاتX
ایران شیراز
دیگه به این وب نمیام به هیچ وبی هم نمیرم این وب حذف شده ولی به دلیلی حذفش نمیکنم.

نظر ندین چون نمیام بخونم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 0:48  توسط امیر | 

این وصیت نامه داریوش بزرگ هخامنشی هست.برای پست الکترونیکم فرستاده بودن برا من خیلی جالب بود حتما بخونیدش و در موردش فکر کنید. دلیل اینکه خشایار شاه به یونان حمله میکنه هم در این وصیت نامه هست. همون فیلم آشغال 300

وظیفه ما بالیدن صرف به داشته های گذشته مان نیست (روایت اینها صرفا بخاطر بالا رفتن عزت نفس هر ایرانی؛ لازم است تا بداند اگر بخواهد از هیچ تمدنی چیزی کم نداشته است و نخواهد داشت)

اینک که من از دنیا می‌روم بیست و پنج کشور جزو امپراطوری ایران است و در تمام این کشورها پول ایران رواج دارد و ایرانیان و در آن کشورها دارای احترام هستند و مردم  کشورها نیز در ایران دارای احترام می‌باشند . جانشین من خشایارشاه باید مثل من در حفظ این کشورها بکوشد و راه نگهداری این کشورها این است که در امور داخلی آنها مداخله نکند و مذهب و شعائر آنها را محترم بشمارد .
اکنون که من از این دنیا می‌روم تو دوازده کرور زر در خزانه سلطنتی داری و این زر یکی از ارکان قدرت تو می‌باشد زیرا قدرت پادشاه فقط به شمشیر نیست بلکه به ثروت نیز هست . البته بخاطر داشته باش که تو باید به این ذخیره بیافزایی نه اینکه از آن بکاهی . من نمی‌گویم که در مواقع ضروری از آن برداشت نکن زیرا قاعده این زر در خزانه آن است که هنگام ضرورت از آن برداشت کنند اما در اولین فرصت آنچه برداشتی به خزانه برگردان . مادرت آتوسا بر من حق دارد پس پیوسته وسایل رضایت خاطرش را فراهم کن .
ده سال است که من مشغول ساختن انبارهای غله در نقاط مختلف کشور هستم و من روش ساختن این انبارها را که با سنگ ساخته می‌شود و به شکل استوانه است در مصر آموختم و چون انبارها پیوسته تخلیه می‌شود حشرات در آن بوجود نمی‌آید و غله در این انبارها چند سال می‌ماند بدون اینکه فاسد شود و تو باید بعد از من به ساختن انبارهای غله ادامه دهی تا اینکه همواره آذوقه دو یا سه سال کشور در انبارها موجود باشد و هر ساله بعد از اینکه غله جدید بدست آمد از غله موجود در انبارها برای تامین کسر خواربار استفاده کن و غله جدید بعد از اینکه زیاد شد  به انبار منتقل نما و به این ترتیب تو هرگز برای آذوقه در این مملکت دغدغه نخواهی داشت ولو دو و یا سه سال پیاپی خشکسالی شود .
هرگز دوستان و ندیمان خود را به کارهای مملکتی نگمار و برای آنها همان مزیت دوست بودن با تو کافی است چون اگر دوستان و ندیمان خود را به کارهای مملکتی بگماری و آنان به مردم ظلم کنند و استفاده نامشروع نمایند نخواهی توانست آنها را به مجازات برسانی چون با تو دوست هستند و تو ناچاری که رعایت دوستی بنمایی ....
کانالی که من می‌خواستم بین شط نیل و دریای سرخ بوجود بیاورم هنوز به اتمام نرسیده و اتمام کردن این کانال از نظر بازرگانی و جنگی خیلی اهمیت دارد و تو باید آن را به اتمام برسانی و عوارض عبور کشتی ها نباید آنقدر سنگین باشد که ناخدایان کشتی ها ترجیح بدهند که از آن عبور نکنند .
اکنون من سپاهی به طرف مصر فرستادم تا اینکه در قلمرو ایران نظم و امنیت برقرار شود ولی فرصت نکردم سپاهی به یونان بفرستم و تو باید این کار را به انجام برسانی و با یک ارتش نیرومند به یونان حمله کن و به یونانیان بفهمان که پادشاه ایران قادر است مرتکبین فجایع را تنبیه کند .
توصیه دیگر من به تو این است که هرگز دروغگو و متملق را به خود راه نده چون هر دوی آنها افت سلطنت هستند و بدون ترحم دروغگو را از خود دور نما . هرگز عمال دیوان را بر مردم مسلط نکن و برای اینکه عمال دیوان بر مردم مسلط نشوند مالیات قانونی وضع کردم که تماس عمال دیوان را با مردم خیلی کم کرده است و اگر این قانون را حفظ کنی عمال حکومت با مردم زیاد تماس نخواهند داشت .
افسران و سربازان ارتش را راضی نگهدار و با آنها بدرفتاری نکن . اگر با آنها بدرفتاری کنی آنها نخواهند توانست معامله متقابل کنند اما در میدان جنگ تلافی خواهند کرد ولو به قیمت کشته شدن خودشان باشد و تلافی آنها به این طور خواهد بود که دست روی دست گذارده و تسلیم می‌شوند تا اینکه وسیله شکست خوردنت را فراهم نمایند .
امر آموزش را که من شروع کردم ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنویسند تا اینکه فهم و عقل آنها بیشتر شود و هر قدر که فهم و عقل آنها زیادتر شود تو با اطمینان بیشتر می‌توانی سلطنت نمایی . همواره حامی‌کیش یزدان پرستی باش اما هیچ قومی‌را مجبور نکن که از کیش تو پیروی کنند و پیوسته بخاطر داشته باش که هر کس باید آزاد باشد که از هر کیش که میل دارد پیروی نماید .
بعد از اینکه من زندگی را بدرود گفتم بدن مرا بشوی و آنگاه کفنی را که خود فراهم کردم بر من بپیچان و در تابوت سنگی قرار بده و در قیر بگذار اما مقبره مرا که موجود است مسدود نکن تا هر زمان که می‌توانی وارد قبر شوی و تابوت سنگی مرا در آنجا ببینی و بفهمی‌من که پدر تو و پادشاهی مقتدر بودم و بر بیست و پنج کشور سلطنت می‌کردم مردم و تو نیز مثل من خواهی مردزیرا سرنوشت آدمی‌این است که بمیرد خواه پادشاه بیست و پنج کشور باشد یا یک خوار کن . هیچ کس در این جهان باقی نمی‌ماند . اگر تو هر زمان که فرصت بدست می‌آوری وارد قبر من شوی و تابوت را ببینی غرور و خودخواهی بر تو غلبه خواهد کرد اما وقتی مرگ را نزدیک خود دیدی بگو که قبر مرا مسدود کنند و وصیت کن که پسرت قبرتو را باز نگه دارد تا اینکه بتواند تابوت حاوی جسد تو را ببیند .
زنهار زنهار ، هرگز هم مدعی و هم قاضی نشو اگر از کسی ادعایی داری موافقت کن یک قاضی بیطرف آن ادعا را مورد رسیدگی قرار دهد  و رای صادر نماید زیرا کسی که مدعی است اگر قاضی هم بشود ظلم خواهد کرد .
هرگز از آباد کردن دست برندار ؛ زیرا اگر دست ازآباد کردن برداری کشور تو رو به ویرانی خواهد رفت زیرا قاعده این است که وقتی کشور آباد نمی‌شود بطرف ویرانی می‌رود . در آباد کردن ؛ حفر قنات و احداث جاده و شهرسازی را در درجه اول اهمیت قرار بده . عفو و سخاوت را فراموش نکن  و بدان که بعد از عدالت برجسته ترین صفت پادشاهان عفو است و سخاوت ولی عفو فقط باید موقعی بکار رود که کسی نسبت به تو خطایی کرده باشد و اگر به دیگری خطایی کرده باشد و تو خطاکار را عفو کنی ظلم کرده ای زیرا حق دیگری را پایمال نموده ای .
بیش از این چیزی نمی‌گویم واین اظهارات را با حضور کسانی که غیر از تو در اینجا حاضر هستند کردم تا اینکه بدانند قبل از مرگ من این توصیه ها را کرده ام و اینک بروید و مرا تنها بگذارید زیرا احساس می‌کنم مرگم نزدیک شده است.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 0:3  توسط امیر | 

اولش که میان خوبه ولی وقتی میرن حال گیره هست مراسم آبغوره گیری تمام شد.

اینو چند روز پیش میخواستم بنویسم که نشد.

صبح بسیار شاداب و سرحال از خواب ناز بیدار گشتیم که دیدیم صدایی دارد می آید کمی که بیشتر دقت نمودیم متوجه گشتیم گوشی همراهمان دارد زنگ میخورد جواب دادیم و مکالمه به اتمام رسید کمی که شاداب تر وسرحال تر گشتیم به خاطر آرودیم که با گوشی صحبت می کردیم اما که بود؟ به شماره نگاه کردیم و متوجه شدیم رفیق شفیق کتاب فروشمان است باره دیگر با او تماس گرفتیم و او هم که میدانست هنوز سرحال تر نگشته بودیم دوباره برایمان توضیح داد که کتابی که سفارش داده بودیم به تعداد محدود آمده و از ما خواست هرچه زودتر برای دریافت کتاب مراجعه نماییم و ما هم که ذوق زده شده بودیم به سرعت برق و باد بزن بریم از اینجا یعنی به سرعت آماده شدیم و رفتیم.

کتاب فروشی رفیق شفیقمان در محله ای پر ترافیک است و جای پارک به زور پیدا میشود اما انگار روزه شانسمان بود دقیقا جلوی کتاب فروشی رفیق شفیقمان جای پارک پیدا کردیم و به سرعت پارک دوبلی زیبا از همان ها که خدا بیامز مربی تعلیم رانندگیمان (البته هنوز زنده است) میگفت باید در شب عروست بزنی,زدیم.

همین که پارک کردیم مردیکه ی معتاد عین جن سبز شد و گفت چند ساعت میمانید گفتیم کارت پارک نمیخواهیم خلاصه یکی او بگو یکی ما بگو. (کمی فکر کردیم گفتیم برویم در کتاب فروش اگر کارمان طول کشید و یا شاید خواستیم چند کتاب دیگر را از نظر بگذرانیم می آییم و به او پول میدهیم) به او گفتیم حال تا برگردیم ببینیم چه میشود گفت حالا با بعدا چه فرقی دارد محلش نگذاشتیم و وارد کتاب فروشی گشتیم. رفیق شفیقمان که میدانست اینجا جای پارک پیدا نمیشود کتاب را برایمان آماده کرده بود و در پاکت قرار داده بود به همین سبب کارمان اصلا طول نکشید و زمانی که بازگشتیم سه دقیقه و بیست و یک ثانیه گذشته بود.

دیدیم کارت پارک را پشت برف پاکن گذاشته است. سوار ماشین گشتیم که دوباره عین جن سبز شد شیشه را یایین دادیم و دوباره بحث شروع شد گفت ما باید آخر شب دخل تحویل دهیم (دخل یعنی حساب کردن با صاحب کار) گفتم من به تو گفتم که کارت پارک ننویس من پول زور نمیدهم گفت 200تومان که برای شما پولی نیست گفتم به به علم غیب هم که داری از کجا میدانی؟ اشارتی به ماشین کرد و گفت رنگ رخسار نشان میدهد از سر درون گفتیم به به از معتادین اهل فضل هم میباشی اما بدان و آگاه باش که این ژیان که میبینی مال پدرمان است و هیچ ربطی به ما ندارد و وضع اقتصادیمان بس خراب است خلاصه گفتم ما که رفتیم هر کاری میخواهی بکن گفت نده من هم شماره ی تو را گزارش میکنم و شر را کم کرد و رفت ما هم در دلمان گفتیم بچه میترسانی ما از این جریمه ها زیاد شده ایم بعد کمی فکر کردیم گفتیم این پول را بدهیم به عنوان صدقه اما یادمان افتاد صبح در صندوق خانه صدقه انداختیم و همین که پول در جوی آب بریزیم بهتر از این است که به این معتاد کمک کنیم خلاصه با وجدانی آسوده راه خانه در پیش گرفتیم.

در حاشیه: ما اهل کتاب خوانی هستیم ولی مثل حداد عادل خالی نمیبندیم. در حاشیه نمایشگاه کتاب فرمودند من تا به حال بیست هزار جلد کتاب خوانده ام و این دروغ بزرگ ما را در فکر فرو برد و شروع کردیم به حساب کردن و پیش خدمان گفتیم اگر روزی یک عدد کتاب هم که بخواند که در دنیای واقعی امکانش نیست به عبارتی گفتیم چهل سال ضربدر 365 روز میشود حدود پانزده هزار جلد کتاب.

در حاشیه: من در همین جا از وزیر کار آقای جهرمی کمال تشکر را دارم که به تمام معتادین شغل شریف کارت پارکی و برخی را هم در بنزین فروشی کنار خیابان اسختدام نمودیم و همه معتادین را سامان بخشیدید و لازم به ذکر است که من آقای جهرمی را بسیار دوست میدارم.
+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 20:53  توسط امیر | 
پیام فوری: الان من زیر خمپاره دارم مینویسم. خواهر زادگان گلمان مهمان ما گشته اند اجازه ی نویسندگی به ما نمیدند. ماشا ال... از خودمان ارث گرفته اند و ما را یاد شعری انداختند

میازار موری که دانه کش است که آدم به آدم میرسد

خلاصه اگر ریز دست اینها زنده ماندیم هفته ی آینده آپ میکنیم

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 12:9  توسط امیر | 

به مناسبت روز اسپندار مزدگان برگی از دفتر خاطرات لسان الغیب حافظ شیرازی را برایتان مینویسم البته در همین جا اعلام میداریم که هر جا دلمان خواسته در آن دست بردیم و به میل خودمان تغییر دادیم (شاعر شهر خودمان است و حق آب و گل داریم و به هیچ کسی هیچ ربطی ندارد)

حاقظ در کنار دوست دختر خود در حال شیطنت و ترکاندن لاو(عشق بازی) می بوده است (فعل اختراع کردم).

حافظ: به لابه گفتمش ای ماهرخ چه باشد اگر/به یک شکر ز تو دل خسته یی بیاساید

یعنی : با التماس به او گفتم اگر یک بوسه ای به من بدهی خستگی جان وتن و هر چیزه دیگه برطرف میشود (به طور ماهرانه ای دارد دانه می پاشد یاد بگیرید که چطور باید دختر را خر کرد)

معشوقه حافظ که از آن دخترهای با هوش و خوش سخن وباحالی هست که من بسیار دوست دارم در پاسخ میگوید

به خنده گفت که حافظ خدای را مپسند/که بوسه ی تو رخ ماه را بیالاید

یعنی: (گفت خیلی زرنگی) خدا میپسندد که بوسه ی تو با آن ریش و پشمت رخ همچون ماه مرا آلوده وکثیف کند؟

گفتم آه از دل دیوانه ی حافظ بی تو/زیر لب خنده زنان گفت که دیوانه ی کیست...

در اینجا احتمال میرود که حافظ معشوقه خود را در آغوش گرفته باشد زیرا ادامه دفتر خاطرات خط خطی میباشد و احتمال میرود حرکات جسمانی این دو سبب گشته دفتر خط خطی گردد و خودشان هم بی اطلاع بودند. (میگن پشت سره مرده نباید حرف بزنی خدایا من را ببخش و برای شادی روح حافظ صلواتی بفرستید)

حرفی با پدرم

کوروش کبیر پدر بزرگوارم برای احترام به تو به سنت تو روز اسپندار مزدگان روزعشق,روز زن و روز زمین را به گفته ی تو گرامی میدارم و به تو قول میدهم با تمام توان به نسل تو خدمت کنم و تا آخرین قطره ی خون خود از ناموس تو و از زمین تو دفاع کنم
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 18:58  توسط امیر | 

بسیار ملول خاطر میباشیم. از پست های قبلی ناراحتید خب ما هم بسیار ناراحت گشتیم و ممکن است این پست هم به ناراحتیتان بیافزاید به هر حال دوست میداریم این شعر را بگذاریم.

من یکی آیینه ام کاندر من این دیوانگان/خویشتن را دیده و بر خویشتن خندیده اند.

ما نمی پوشیم عیب خویش,اما دیگران/عیبها دارند و از ما جمله را پوشیده اند.

ما سبکساریم,از لغزیدن ما چاره نیست/عاقلان با این گران سنگی چرا لغزیده اند.

اکنون اگر وبلاگ را با حمام اشتباه گرفتید میتوانید بزنید زیره آواز.

اما داستان خودمان: چون بسیار ناراحت بودیم,این داستان را از خودمان در وکردیم. البته وقتی سهراب میگوید سر سوزن ذوقی ما غلط میکنیم بگوییم حتی سر اپسیلون ذوقی داریم بنابرین ما اعلام میداریم فاقد هر گونه ذوقی میباشیم.

هوا ابری بود و شب در ظلمات. دخترک از پشت پنجره به بیرون خیره شده بود و داشت فکر میکرد که چقدر زندگی اش با تاریکی بیرون شباهت دارد حتی روشنایی ماه هم در زندگی اش در پشت ابرها پنهان شده بود. در همین افکار غوطه ور بود که به خواب رفت. صبح وقتی بلند شد زندگی رنگ دیگری داشت. مرواریدهای آسمان,زمین را سفید پوش کرده بودند. گلوله های برف توانسته بودند زندگی سیاه دخترک را به قصری سفید تبدیل کنند. دخترک از فرط خوشحالی گرسنگی دیشب را فراموش کرده بود و دیگر برایش مهم نبود که صبحانه ای برای خوردن وجود ندارد. به سرعت آماده رفتن به مدرسه شد.در را گشود و اولین قدم را درون قصر زیبای خود گذاشت. با اولین قدم مرواریدها از درون سوراخ های کفشش اولین بوسه سرد را بر پای او زدند و دوباره زندگی دخترک را سیاه و سرد کرند و ناگاه دخترک این شعر را با خود زمزمه کرد "یاد من باشد تنها هستم/ماه بالای سر تنهایی است"
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 20:46  توسط امیر | 

تا میتونست رو اعصابم پیاده روی کرد هرچی میگفتم یه چیز دیگه جواب میداد میگفتم تو آیندت ظرفشوری رختشوری غذاپختن و... هست بازم میگفت میخوام برم دانشگاه. گفتم خب حالا چی میخوای بخونی میگفت:نمیدونم یه چیزی که آینده داشته باشه میگفتم: آینده تو همونه که گفتم بازم حرف خودشو میزد. هرچی میگفتم من روی دوستی دارم این حرفا رو میزنم هرچی باشه من دوستم بد تو رو نمیخوام مرغش فقط یه پا داشت. اصلا بزار از اولش واستون بگم که چرا زنها کاری غیر از کاره خونه پیدا کردن.

در سالین پیش یک سری مرد تنبل ولی باهوش پیدا شدند که رفتن چند زنه احمق ولی حمال پیدا کردند و به این احمقها گفتند پس چرا بس در خانه نشسته اید شما هرز رفتید شما باید در بیرون کار کنید و حقتان را بگیرید و آنان را هم در خانه و هم در بیرون از خانه به کار گماردند و مردان تنبل خود به خوشگذرانی پرداختند. بعد از مدتی این زنان احمق که نفهمیدند چه کلایی سرشان رفته و فکر کردند دیگر زنان هم به هرز رفته اند یک سری سازمان های چرت مثل حمایت از حقوق حمالان و... تاسیس کردند.

خلاصه من کاری بکسی ندارم اما خودم یه زنی میخوام 14تا15 ساله که سیکلش رو گرفته باشه و هیج علاقه ای به ادامه تحصیل نداشته باشه و برعکس علاقه ی زیادی به هنر خانه داری داشته باشه. تازه یه چیز بگم دلتون بسوزه اقاجونم(پدربزرگم) گفتن یه دختر واسم نشون کردن از اونایی از هر انگشتش هزارتا هنر میباره میخوان توی هفته آینده هم به من معرفیش کنن تا عیدم دستمون رو بزارن تو دست هم منم گفتم حالا ببینمش بدا شاید در موردش فکر کردم(بابا اعتماد بنفس) (حالا آقاجونم یه چی گفتن شما زیاد جدی نگیرین تو عهد رضاخان سیر میکنن) هوی حرف دهنت رو بفهما من خیلی آقا جونم رو دوست دارم تازه علم غیبم دارن مثلا وقتی که ازشون پول میخوام میگم سلام آقاجونه جون جونیم میگن: هان؟ پول میخوای؟ برو تو طاقچه واست گذاشتم. یه چیز دیگه بگم بازم دلتون بسوزه این جوک رو حتما توی وبلاگا دیدید که تو شیراز مادر رو از دختر نمیشه تشخیص داد ببینید ما چه کیفی میکنیم خب دیگه برید بیرون که وبلاگ بو سوختگی گرفت. یه خورده هم از مسایل روز بگم نگین عقب افتاده هست. (هفته دیگه ولنتانه که من حالم ازش بهم میخوره خب به من چه) (ماهواره ی امید پرت کردن خب به من چه) (اباما گند زده و قول داده دیگه تکرار نکنه خب بازم به من چه) (بازی ایران کره هست که ایران میبره) (بازی استقلال پرسپولیس هست که خب استقلال میبره البته فکر نکنید ما این فصل استقلالی شدیم نه خیر حتی وقتی فیروز خان تیم رو برد ته جدول ما با افتخار میگفتیم استقلالی هستیم)

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 19:31  توسط امیر | 
دوست دارید بازم از ...بازی بنویسم؟ولی دیگه چاییدید (ناراحت نشید تیکه کلام هست) گفتم که درون گرا هستم (بازم ور ترکوند) ولی اینم یکی از خاطراتمه که هیچوقت فراموش نمیکنم میدونم طولانیه ولی بخونیدش زیادم ناراحتی نباشید گلاله میاد واستون خلاصشو مینویسه اکبر قلی هم که تو همه وب ها میگه ۳۱۳ مرد نیومده دلیلش همینه

این داستان رو با اجازه از دوست عزیزم عباس مینویسم

دوید اومد منو در آغوش گرفت شانه هاشو گرفتم کشیدم عقب. گفتم: چرا گریه نمیکنی ؟ گفت:احمقی کردم غلط کردم خودم به همش زدم.گفتم :خب چرا گریه نمیکنی؟ گفت: دستم انداختی؟ گفتم نه تو آبروی هرچی مرده بردی و چون مرد نیستی در این شرایط باید گریه کنی.ناراحت شد روشو برگردوند .گفتم خب حالا میخوای من واست چیکارکنم؟ روش باز شد گفت:بگو غلط کرده بگو گ.. خورده نمیدونم هرچی بگه قبوله گفتم:اینارو خودت بهش گفتی؟ عباس:نه تلفن منو جواب نمیده .توی دلم هزارمرتبه خدارو شکر کردم. شماره شیوا خانوم رو گرفتم و پس از احوال پرسی گفت: امری داشتید گفتم (با همین لحن) شما مگه مرض دارین ایقدر عباس رو اذیت میکنید (عباس یه متر پرید هوا توی گوشش گفتم بزار تا آخر برم وگرنه دیگه نه من نه تو اخم کرد و یه کم آروم نشست) شیوا:وا امیر آقا این چه حرفیه از خودش بپرسین چه اذیتایی کرده گفتم: شما میدونید که عباس چقدر احساساتی و مهربونه دلشم مثه من سنگ نیس گفت: آره اصلا با شما قابل قیاس نیست گفتم: حالا تو این وضعیت هرچی دلت میخواد به ما بگو حالا آخرش خب؟ شیوا:خب که خب ,میبخشمش ولی باید قول بده که دیگه از این غلطا نمیکنه گفتم:چی؟ گفت:منظورم اشتباه بود گفتم: نه خیر شازده خانوم شما باید قول بدی که دیگه از این غلطا نکنی شیوا (با عصبانیت تمام) آقا شما فکردین با کی دارین صحبت میکنید اگه میخواستم ببخشمش دیگه بخاطر شما نمی بخشمش گفتم:خب خدافظ و قطع کردم. عباسم که داشت بال بال میزد پرسید چی شد؟ گفتم: فرمودن چون باحاشون بد حرف زدم دیگه نمیبخشمت. عباس رفت تو آسمون میزد توسر خودش میگفت این چه کاری بود کردی چه غلطی کردم چه... گفتم:میخوام ازت معذرت خواهی کنه میگفت:نمیخوام عجب غلطی کردم و همین جور بالا و پایین میپرید در حال بحث بودیم که موبایل من زنگ خورد گفتم شمارشو بخون گفت:شیواس شیواس منم که عقده ی سالیان ازش داشتم این کارشم اضافه شد با تمام قدرت خوابوندم توی سرش عینه منگلا میخندید و میگفت جواب بده جواب بده الان قطع میشه موبایل رو گذاشتم روی آیفون من:الو بفرمائید شیوا:امیر آقا شما خیلی بد اخلاقینا؟ گفتم نظر لطف شماس امرتون؟ گفت:من پیش شما قول میدم اذیتش نکنم ولی اینو بهش نگینا پررو میشه بگین بخشیدتت گفتم:من دوست دارم راز شمارو نگه دارم اما متاسفانه روی آیفون بود شنید (نمیدونم تو این لحظه به شیوا چی گذشت ولی مطمئن بودم تو دلش تا تونسته به من ناسزا گفته)ادامه دادم: حالا میخواید با خودش صحبت کنید (تا اونجایی که میتونستم شیوا رو خرد کرده بودم و امپراتوری رو به عباس داده بودم) گوشی رو گرفت و شروع کرد به صحبت. سلام عزیزم نمیدونی چقدر دلم واست تنگ شده ببخش خیلی اذیتت کردم منم مات و مبهوت داشتم به انسان مرد نمایی نگاه میکردم که کمرم رو شکونده بود و تو دلم داشتم به خودم ناسزا میگفتم. آخرش نفهمیدم من حال شیوا رو گرفتم یا شیوا حال من رو. در آخرم(چند ماه بعد) شیوا خانوم دست آقا عباس رو گذاشت تو حنا و رفت.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 13:39  توسط امیر | 
نشستم روی صندلی گفت آستینت رو بزن بالا سوزن رو آماده کرد و فرو کرد توی رگم و شروع کرد به خون  کشیدن بر عکس انتظارم درد نگرفت حس لذت بخشی داشت یادم افتاد به زمان کودکیم که از ترس سوزن رو کردم توی دست آمپول زن و از زیر دستش فرار کردم اما این دفعه فرق میکرد حس درد غریب بود و حس شیرینی آشنا. وقی امدم خانه تیغی رو برداشتم و پوستم رو باهاش نوازش کردم آنقدر نوازش کردم تا آخر دستم برید و شروع کرد به خون آمدم. خون می آمد و من تماشا میکردم چقدر زیبا بود. در عمق وجودم ستاره ای درخشید. استکانی آوردم و خون خود را در آن جمع کردم کافی بود,به اندازه ی نیاز جمع شد. هرچند که بسیار دوست داشتم به زیبایی خون بنگرم اما داشت سرم گیج میرفت و اگر بیش از این ازم خون می رفت دیگر توانی برای انجام کاری که در سر داشتم باقی نمیماند پس ناچار دستم را بستم. خودنویسم را به دست گرفتم و در خون آغشتم. شروع کردم به نوشتن نامه, نامه را باظرافت تمام تا کردم و درون پاکت گذاشتم. نامه را به حیاط خانه اشان سپردم و بازگشتم. نامه ای بی نام و نشان به دستم رسید او را بوئیدم دیگر شکی نبود, برای نامه ی خون بار من جوابی رفته بود نامه را با دقت تمام گشودم از بالا تا پایین کاملا سفید بود فقط در پایین ترین نقطه یک کلمه نوشته بود جوهر کلمه از خون بود اما فقط یک کلمه نوشته بود ببخشید.
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 14:58  توسط امیر | 
آزادی بیانه دیگه انتقاد:گفته بودم رفاقتون بوی پهن میده الان دیگه بوی گندشو خودتونم حس میکنید مگه نه؟ (برا بعضیها نا مفهومه ولی اونایی که باید بگیرن گرفتن) 1نکته ی دیگه آقا پیام خصوصیتون دریافت شد و  1مقدمه من نه اینکه پوستم خیلی حساسه (وای مامانم اینا) نمیتونم صورتم رو تیغ بزنم با ماشین کوتاه میکنم بخاطر همین همیشه ته ریش دارم. حالا خود داستان: دیروز توی خیابون وایساده بودم چون شیریپ شیریپ بارون میومد منم خیس اب شدم دیگه توان در رفتن نبود (بابا ادبیات) کمی صبر کردیم تا ابر از بارش بکاهت 1دانه دختر از همان ادعاها هم زیر سقف ما سکنا گزید یه نیگا کرد یه نیگاش کردم گفت بابا بسیجی توی دلم گفتم حدسم درست بود از همون تخم جناس گفتم جونه بسیجی بیا تا ببرمت نماز جمعه دختر ماتش برد فکرد ازین پپه ها هستم که بخورم هیچی نگم نمیدمنست من تخم جنترم زیره شیریپ شیریپ بارون راهش رو گرفت رفت
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 14:23  توسط امیر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
امیر 19ساله دانشجوی مدیریت شیراز
چندتا نکته برا شما که تازه وارد وب میشید باید اضافه کنم
اولا برا اینکه بیشتر من رو بشناسید توی پیوند روزانه پست معرفی رو بخونید پست خون بازی رو هم بهتون پیشنهاد میکنم چون تنها پستیه که مثل آدم نوشتم وتوش هنر در وکردم(بابا صادق هدایت)
دوما از هر وبلاگی خوشم بیاد لینک میکنم هرکسی هم دلش خواست منو لینک کنه تبادل لینک و... اصلا حالیم نیست.

پیوندهای روزانه
خون بازی
معرفی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
پیوندها
ادبیات مزخرف(گلاله)
لحظه ها
نسل عشق(مهران)
عشق بی همتا(هستی)
غبار عشق
مرگ مرگخواران(سپیده)
Alone
عمولی
سرنوشت مهربان(رویا)
حرف خودم(فروغ)
عشق من+عشق تو
جواد نکونام(شیما)
نوجوان ایرانی
عاشقونه
رویای خیس
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM